کبریت بی خطر
همیشه مامان می گفت، کبریت خطر داره!
می گفتم: « چرا؟، »
می گفت تو نمی دونی.
اما وقتی بعد از سالها، بابا معتاد شد، مامان خودش را سوزاند، فهمیدم بزرگترها خیلی چیزها را نمی دانند.
همیشه مامان می گفت، کبریت خطر داره!
می گفتم: « چرا؟، »
می گفت تو نمی دونی.
اما وقتی بعد از سالها، بابا معتاد شد، مامان خودش را سوزاند، فهمیدم بزرگترها خیلی چیزها را نمی دانند.
وقنی که یه روز تعطیلی باشه برای همه تعطیله به جز من
وقتی که موقع خواب می شه همه می خوابن به جز من
همه سایه دارن به جز من
وقتی بارون می باره همه خیس میشن بجز من
موقع برف هم همین طور
آخه می دونین من خیلی وقته که مردم!
آدم برفی و آدم شنی و آدم آهنی دور میز نشسته بودند. آدم برفی پرسید:
« ما آدمیم؟ »
آدم آهنی تفنگش را به سبک هفت تیرزنهای حرفه ای چرخاند و گفت: « آدمها از تفنگ و اسلحه زیاد استفاده می کنند. من هم که یک تفنگ باز حرفه ای ام. پس من هم یک نوع آدمم. »
آدم شنی گفت:« آدمها از گل درست شده اند و گل از خاک. شن هم نوعی خاک است. پس من هم آدمم. »
آدم برفی آن دو را نگاه کرد و گفت: « اما من آدم نیستم. من یک آدم برفی ام! »
باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
بازهم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد
باز هم در بستر آغوس من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می حویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویق را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن ، که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ، من ترا بیگانه ام
آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند.
شب بروی شیشه های تار
می نشست آرام ، چون خاکستری تبدار
با دو نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رد می کرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج میزد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر ، خسته از تشویق و خاموشی
گفتم ای خواب ، ای سر انگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت بر که تاریک ماهب های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
هیچ جز حسرت نباشد کارمن
بخت بد ، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان مخت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آو آن خندان لب شاداب من
این زن افسردهء مرموز نیست
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه می گوید که ، کو ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو؟
دیگران لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم براد
بی صدا نالم که: انیست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم ، چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه و حشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر آن خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه ، انیست آنچه می جستی به شوق
راز من ،راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذرهّ ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، انیست آنچه رنجم می دهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنائی
نه دذ چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج و صدائی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زارو خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیاید
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جر جلوه ظاهر ندیدند
به هر جا رفت ، در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرد ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست؟
چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟
چرا؟... او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سهر گاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اس لغزید و جان داد
به جامی با دُه شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد زره پیمانه نوشی
بقلب جام از شادی می افروخت
شبی ، ناگه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟
چرا بر ذرهّ های جامش آویخت؟
کنون ، این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی ، نه پیک آشنائی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدائی
![]()